|
تنها چيزي كه از تو باقي مانده همين سكوت من است و ديگر هيچ.......
|

باورم نمیشه که بار سفرت رو بستی و به آسمونها رفتی
شاید دیگه این کره خاکی برات خیلی کوچیک بوده ..........
********
همه میگن که تو رفتی
همه میگن که تو نیستی
دروغه ....
همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه
همه حرفاشون دروغه
همه میگن که تو نیستی
همه میگن که تو مردی
همه میگن که تنت رو به فرشته ها سپردی
دروغه .....
خدایت را برایم بیشتر تعریف کن، شاید من نمی فهمم
کودکان کار را می بیند
مردان خانه به دوش را می بیند
دختران تن فروش را می بیند
مادران سیاه پوش را می بیند
واغظان دین فروش را می بیند
محراب های فرش پوش را می بیند
پسران کلیه فروش را می بیند
همه را می بیند
و باز هم
برای قضا شدن نماز
خط و نشان می کشد؟
دنیایی را میبینم که در آن هیچ انسانی انسان
دیگر را خوار نمیشمارد
زمین از عشق و دوستی سرشار است
و صلح و آرامش، گذرگاههایش را میآراید.
من در رویای خود دنیایی را میبینم که در آن
همهگان راه گرامی ِ آزادی را میشناسند
حسد جان را نمیگزد
و طمع روزگار را بر ما سیاه نمیکند.
من در رویای خود دنیایی را میبینم که در آن
سیاه یا سفید
ــ از هر نژادی که هستی ــ
از نعمتهای گسترهی زمین سهم میبرد.
هر انسانی آزاد است
شوربختی از شرم سر به زیر میافکند
و شادی همچون مرواریدی گران قیمت
نیازهای تمامی ِ بشریت را برمیآورد.
چنین است دنیای رویای من!
1389/03/17
شرمتان باد ای خداوندان قدرت بس کنید
بس کنید بس کنید
بس کنید از این همه ظلم و قساوت بس کنید
ای نگهبانان آزادی ، نگهداران صلح
ای جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است این که می بارید بر دلهای مردم
موج خون است ،
موج خون است این که می رانید بر آب ،
کشتی خودکامگی بر موج خون
.......
گر مسلسل هایتان یک لحظه ساکت می شود
بشنوید و بنگرید
بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است
که اندر این شبهای وحشت سوگواری می کنند
بشنوید بشنوید
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است
که از ستمهای شما هر گوشه زاری می کنند
بنگرید این کشتزاران را بنگرید، بنگرید
بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
روز شب با خون مردم آبیاری می کنند
با خون مردم آبیاری می کنند
وای ای وطن وای ای وطن
کجایی ، کجایی ای وطن وای ای وطن
که دندان بر جگر بیدادتان را بردباری می کنند
دستها از دست تان ای سنگ چشمان بر خداست
گرچه می دانم گرچه می دانم
آنچه بیداری ندارد
خواب مرگ بیگناها ن است
و وجدان شماست
خواب مرگ بیگناها ن است
و وجدان شماست
با تمام اشکهایم ، باز نا امیدانه خواهش می کنم
بس کنید بس کنید
شرم تان باد ای خداوندان قدرت بس کنید
از این همه ظلم و قساوت بس کنید
ای وطن
مست می شوم
به سلامتی تو
درجام زندگی ام
هنوز هیچ کسی نیست!
آزاده
بدون تاریخ
مدت زیادی از رقص قلم در دستانم دورم ،
قلم را می رقصانم تا لذتش را فراموش نکنم.
می دانم گاهی باید ایستاد تا به مقصد رسید.......
شب و روز ، خورشید و زمین در حرکتند ،
اما تو بایست.، ای زمان دست بردار از دویدن.
آزاده
1388/7/25
یکی بود یکی نبود.
چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می برد.
مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و
او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود.
چوپان، هر روز که گرسنه میشد، گوسفندی را می کشت.
کباب میکرد و خود و بستگانش با آن سیر میشدند.
سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. ای مردم. گرگ...
مردم ده سرآسیمه میرسیدند و میدیدند که مانند همیشه،
کمی دیر شده و گرگ گوسفندی را خورده است.
مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و
چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین و خونخوارترینها.
چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها،
دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد.
هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره،
صدای فریاد چوپان به گوش رسید.
مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است.
یکی از مردم، به بقیه گفت:
ببینید. ببینید.
هنوز اجاق چوپان داغ است.
هنوز خرده هایی از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقی است.
بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگیرید...
ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد.
چهره ای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد.
سگها هم او را همراهی میکردند.
برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند.
از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها، در داستانهای خود شرح میدادند که:
عزیزان. دورغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست.
دروغگوها میتوانند از راستگویان هم سبقت بگیرند.
خصوصاً وقتی پیشاپیش، چوب، گوسفندها و
سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید...
راستش رو بخواهید مدت ها بود دلم نوشته ای نداشت فقط می نوشتم که نکنه ننوشته باشم
به هر حال امیدوارم خوشتون بیاد:
اندکی بیشتر زیر باران بمان
ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند
آزاده
88/10/1

با بوسه سیرابم کردی و من تشنه ی توام هنوز
1388/1/28
دوشنبه ۲۴ فروردین نخستین نشست" دگرخند "با موضوع نقد
کتاب معجزهی شعر طنز
با حضور طنازانی چون آقای رضا رفیع و آقای اسماعیل امینی برگزار می شود!
علاقهمندان میتوانند ساعت 16 روز یاد شده به سالن شماره 2 تالار اندیشه
حوزه هنری واقع درتقاطع خیابانهای حافظ و سمیه مراجعه کنند.
ما رنج دراین کتاب بردیم بسی معشوقه ی نیک ماست در هر نفسی
گویند به عاریت بده تا خوانیم معشوقه به عاریت نداده است کسی!

جهت تهیه کتاب می توانید با نشر ثالث
آدرس: خیابان کریم خان - بین خ ایرانشهر و ماهشهر - پلاک 150
مراجعه بفرمایید
تلفن تماس:
88325376-77خدایا کفر نمی گویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو
در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از
این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و
ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس
سرشار است…


.
.
.
شاید آیینه ی دلش کورشده باشد؟!
دیشب
همه آنچه را که در سینی انعکاس عشقم به او
داده بودم
بی هوا پس فرستاد!!
چه طعم گسی داشت مرور با تو بودن ها
.
.
.
آزاده
1387.8.11
15:15pm
گاهی سعی برای فراموش کردن یک خاطره بد،خوب،...حتی یک عشق ناب
باعث ثبت آن در تمام لحظات عمر می شود
**************
چشمانت حک شده اند بر دقایقم
عقربه های دقیقه شمار ساعتم
در جستجوی با توبودن
هفته و ماه حتی سال را گم کرده !
بی زمانم
نبودنت گل زمانم را پوچ کرده
و اقامت همیشگی ات در قلبم ثبت شده،
من دیگر تکاپو نمی کنم
تو همچنان از آن منی.
آزاده
بیست و هشت شهریور
هزاروسیصد و هشتادو هفت
رویاهایم بی حرارت عشق تو یخ بسته اند
و دیگر بُعدی ندارم
فضایی از احساس در من نیست
واژه ها را گم کرده ام
عمرم لابلای خطوط تنت پنهان است
می خواهم بنویسم اما
قلمم تنها نام تورا می شناسد
ودیگر هیچ.....
آزاده
5/تیرماه/1387

تمام تو پر است از صدای گریه های من
خودت را گم کردی و نمی دانی کجا به
دنبال خودت هستی؟
توحتی نمی دانی که هستی؟
چشمهایم چراغ چشمک زن زندگی
توست
باور کن تو رابه بیراهه نمی برند!!
آزاده
29/فروردین/1387
23:54

تو نباشی خاموشی حاکم سرزمین عشق ماست
آزاده
دلتنگ رفتن تو نیستم !
با منی
مثل نفس،
تو جریان داری!
بیشتر از خون در رگ لحظه های من
به چشم هایم نگاه کن
نگاه پاییزیٍ من به رنگ گل سرخ طعنه می زند
و باران همیشگی اش
آتش کینه را خاموش می کند
دم وبازدمم هم کلاس عطر گلهای یاس اند
با هم مشق می نویسند
نقاشی می کشند
رنگ مي زنند
و تو را ورق می زنند
بیشتر از من بامنی
دیدی دلتنگ تو نیستم!
آزاده
نهم ارديبهشت هزارو سيصد هشتادو هفت
13.48pm

کاش من خواب می شدم
و تو بی اختیار در من فرو می رفتی،
نمی توانستی تنهایم بگذاری
آزاده
۲۵/مرداد /۱۳۸۴
من چيستم؟
افسانه اي خموش در آغوش صد فريب
گرد فريب خورده اي از عشوه نسيم
خشمي كه خفته در پس هر زه خنده اي
رازي نهفته در دل شبهاي جنگلي
من چيستم؟
فريادهاي خشم به زنجير بسته اي
بهت نگاه خاطره آميز يك جنون
زهري چكيده از بن دندان صد اميد
دشنام زشت قحبه بدكار روزگار
من چيستم؟
بر جا زكاروان سبكبارآرزو
خاكستري به راه
گم كرده مرغ دربه دري راه آشيان
اندر شب سياه
من چيستم؟
تك لكه اي زننگ به دامان زندگي
وز ننگ زندگاني،آلوده دامني
يك زجه شكسته به حلقوم بي كسي
راز نگفته اي وسرود نخوانده اي
من چيستم؟
لبخند پر ملالت پائيزي غروب
در جستجوي شب
يك شبنم فتاده به چنگ شب حيات
گمنام وبي نشان
درآرزوي سر زدن آفتاب مرگ...
دكتر علي شريعتي
ستاره به ماه چشمک زد ،
خورشید از خواب پرید
و زمین کودکانه لباسی به جنس با غچه پوشید
همه جا سبز شد !!
زمستان کوله بارش را بست
شور جرات گرفت وخستگی ترسید
شکوفه سر گرم آرایش درختان
خنده را دید که لی لی کنان می آمد
وغم که داغ می شد، در حسرت دلتنگی ام مرد
عشق پرنده شد ،
از قفس پرید
و دلم پرواز آموخت و
پروا زکرد وبالا رفت
سیب سرخ بیست ونهم را بویید
و زندگی
بیست ونه سالگی ام را عاشقانه گاز زد
و جعبه
ای پر از امید برایم هدیه آورد
آزاده
اسفند1386
![]()
در بهاری تازه دلهایتان
عاشق
صمیمی
نورانی
دریایی باشد
و همیشه سبز باشید همچو بهار
سال نو مبارک
دوستتون دارم
آزاده

هنوز قلبم از لکه ای که بر دامنش نشاندی داغدار است
و تمام من در نهایت پاکدامنی با سرخی آتشینش می سوزد !
نه لباس سفید درتنم تاب می آورد
ونه لبخند بر روی لبانم بوسه می کارد
شرم روی گونه هایم آوار است
و فراق توست که در چشمان من حلقه ها ی اشک را می آراید
انتظاری بی پایان در سینه ام بی قرار می کند
و بغض آیینه ایست بی نظیر برای تکرار نبودن های تو
آزاده
4/اسفندماه1386

وقتي پرنده ء نگاهت در چشمانم آشيانه ساخت
اشكها بي خانمان شدند
غم ها گريزان
لبخند پناه يافت
و صدايم شهامت گمشده اش را پيدا كرد
لبم داغي بوسه ات را شناخت
گوشم در را براي ميهمان باز كرد و
دوستت دارم عاشقانه وارد شد
خاطرهء تنهايي از دستانم پر كشيد
ومن ايستادم
وقتي تو آمدي
شعر هايم شعر شد
قلبم تپشي نو آموخت
زندگي ام از سرخي رها شد و
طعم ترش وشيرين انار زير زبانم مزه دار شد
وقتي تو آمدي
لبخند خدا زيبا تر و پناه دوامش بيشتر شد
آزاده
25/بهمن/86
10:26
Pm

When all my goals,my very soul Ain't
fallin'through I'm in need of U The trust in
my faith My tears and my ways is drowning
so I cannot always show it But don't doubt
my love
تقدیم به همه کسانی که صدای قاصدک ها را می شنوند ...
تقدیم به آنها که عاشق اند و عاشقی را دوست دارند ...
تقدیم به تو تویی که عشق را به قلبم هدیه دادی و رفتی...
قصه گو، قصه بگو
از تمام غصه ها
حرفي از نگفته ها
آرزوي قلبم و فكرم و خيالم و ...
همه رو برام بگو !
بگو از تنها شدن
عاشق خدا شدن
بگو از قصه ي قلبم ... تو بگو !
قصه گو،برام از دلم بگو!؟
كه چطور ربوده شد؟ اينطوري خموده شد؟
شعر چشمام و بگو... غربت صداي من ...
عاشقي، نه... !
هواي من
قصه گو، تو بگو !
چرا من تنها شدم؟
مثل قطره از چشماش رها شدم ؟
خوب بگو!
**
چطوري قلبم ولرزوند ؟
منو از جدايي ترسوند؟
شعر و تو چشماي من ديد
عشق و از نگاه من خوند ؟
اون چطور فهميدكه قلبش توي قلب من اسيره؟،
بدون صداو اسمش دل من كم كم ميميره؟
اي خدا ..............
آخه من تا كي بايد تنها باشم
عاشق عشق تو اين دنيا باشم
من تا كي فقط بايد عاشق خدا باشم
قصه گو، تو بگو !
كه چي شد اينطوري شد؟
مگه عاشقم نبود؟
پس چرا منو نبرد؟؟
عشق من با اون صدا
منو به خدا سپرد
اون برام اين مي خوند: « عزيزم خدا نخواست »
منو عاشق كرد و رفت.
قلب و جونم بي صداي اون شكست
من ، خدا خدا مي كردم
عشقم و صدا مي كردم
اما اون صدا مو نشنيد
حتي حالم و نپرسيد
روح من دوباره پوسيد
آزاده
12اردیبهشت1384

ازخداپرسيدم، چطورمي توان بهتر زندگي كرد
گفت :
گذشته
ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،
با اعتماد
زمان حالت را بگذران
وبدون
ترس براي آينده آماده شو.
ايمان
رانگهدار
وترس را به گوشه اي انداز
و شك هايت راباورنكن
و هيچگاه به باورهايت شك نكن.
زندگي
شگفت انگيز است،
فقط اگر بداني
كه چطور زندگي
كني
.
دست نوشته ها همان پوشه هایی ست که ما آن را برای خودمان باز مي كنيم
تا جملات ، اشعار و متون کوتاهی را که در یک نقطه از زمان ثبت مي کنیم
و گه گاه آن را در اختیار دیگران قرارمي دهیم .
اکنون از تو می خواهم که قشنگ ترین ، آرامش بخش ترین ، زیباترین ها یت را برایم نیز زمزمه کنی !
بیا و با زمزمه اي دوباره دلي را آرام و دلي را شاد كن.
دوست خوبم ![]()
تازماني كه قلبم مي تپد منتظرت هستم و با گوش وچشم جان پذيراي
زمزمه هايت مي مانم
در انتظارتان: آزاده![]()
چیزی نگو
حقیقت را ورق نزن
از مرورش می ترسم
برو ...
و رها کن
برای همیشه برو!
من تنها نیستم
کسی اینجا هست
که در وجودش گم می شوم
وخدا هر لحظه هم آغوشی ما را تماشا می کند
و صدای من در گوش خدا پُراست
هر آن ، می شکفم
گُر می گیرم ،
در او ، تا هیچ کجا راهی نیست
رسیدن ساده و جدایی محال
گم که می شوم
هر آنچه بخواهم مال من است
حتی خدا هم خدای من است
باور کن
وبرو...
بترسم بغلم می کند
سکوتِ سردِ ترس ،
ویرانی را لمس می کند
غم همبستردرد می شود
ناله می گریزد
دریایی به جام شراب دلم
جاری می شود
عشق جریان می گیرد و
آزاده ، زنده می شود
در وجودش گم می شوم
تمام هست ها یم ذوب می شود
آرام و بی فریاد م
لمسِ لذت با او داغ است
چقدر گم شدن در اورا دوست دارم
هر لحظه تجربه ی اوج بودن ، زنده است
ومن در او شادم
شادِ
شادِ
شاد
اینبار باورم کرد!
و برای همیشه رفت
واو هرگز ندانست
هم آغوشی من با خیال او بود
حقیقتم این است
چه کسی می داند
حقیقت چه ارزشی دارد؟؟؟
آزاده
۳بهمن ۱۳۸۶
۱۵:۴۰
تو در مني و بيرون از وجودم به دنبالت مي گردم؟؟؟
در ميان كوله بار خاطرها اثرت را مي جويم
تنها ذره اي از تورا مي يابم!؟
خوب كه نگاه مي كنم مي بينم ، تكه اي از خودم را در تو يافته ام!!!!
آزاده
۱۸ شهریور۱۳۸۶
9:35 am